X
تبلیغات
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

به باد داده نبود تو روزگارم را

 

 

 

چگونه حفظ کنم آخر اعتبارم را؟

به باد داده نبود تو روزگارم را

 

منی که غیر تو با هیچکس نمی خواندم

غزلترانه ی عشق خزانبهارم را

 

هزار مرتبه گفتم که دوستت دارم

گرفته ای به خدا جبر و اختیارم را

 

بگو که لحظه ی رفتن چگونه جا دادی؟

درون ساک خودت قلب بی قرارم را؟!

 

لبان ایل من از حسرت تو یخ زده اند

بیا و با لبت آتش بزن تبارم را

 

دو ریل خسته ، دو بازوی بسته را وا کن

دوباره رد کن از آنجا تن قطارم را

 

بیا و دست بینداز دور گردن من

بیا و دست بینداز ، هر چه دارم را

 

به زرگران محله بگو که یک شاعر

درون شعر خودش کشف کرد عیارم را

 

ببخش ! بعد تو این شهر جای ماندن نیست

به شهر مادری ام می برم مزارم را !

 

                                                  "امید صباغ نو"

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 20:14  توسط باروونی  | 

لبخند تو نهایت تعبیر خواب هاست

 

 

 

روحت لطیف و پاک و روان ، شکل آبهاست

لبخند تو نهایت تعبیر خواب هاست

 

همواره فکر دیدن تو . . . با تو بودنم

رویای دیدن تو پر از اضطراب هاست

 

مریم مقدس است عزیزم قبول کن

جای مقدسات فقط در کتابهاست

 

مریم نخواستیم خودت باش تا ابد

ترس من از قافیه ی پشت نقاب هاست

 

از دید داوران بدون نقاب شهر

عشقت مهم ترین دلیل بر این انتخاب هاست

 

باید کدام حرف دلم قانعت کند؟

وقتی جواب عشق پس بی جواب هاست

 

دیدی دوباره بی تو غزل مرتکب شدم

شیرینی غزل به همین ارتکاب هاست

 

                                                                          "امید صباغ نو"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت 10:55  توسط باروونی  | 

قاعده ی عشق

 

 

 

بگذار که آتش بزنم حاشیه ام را

تا پر کنم از عطر وجودت ریه ام را

 

کارم شده تلقین بکنم غصه ندارم

افسردگی مطلق هر ثانیه ام را

 

زیباتر از آنی که به تشبیه بگنجی

نظم تن تو ریخت به هم قافیه ام را

 

در هندسه ی گیج جهان آنچه مهم است

اسم تو سند خورده دل عاریه ام را

 

توجیه من این است دلم مال خودم نیست

" با قاعده ی عشق بخوان فرضیه ام را "

 

                                                                             "امید صباغ نو"

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت 10:53  توسط باروونی  | 

حوادث این حوالی

 

 

 

 

جو این حومه شلوغ است برو

بحث انکار نبوغ است برو

 

نیست اینجا ، دو خط حرف درست

دور هم ، دور دروغ است برو

 

آدمک ها همه نارس هستند

فصل کمبود بلوغ است برو

 

مزرعه خشک شد ، مترسک مرد

مرگ گاو آهن و یوغ است برو

 

و در این شهر غزل کش انگار

قحطی شعر فروغ است برو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/17ساعت 17:12  توسط باروونی  | 

تنت را . . .دوست می دارم هنوز

 

 

 

تنت را دوست می دارم

که جولانگاه بی تابیست برای رد احساسم

لبت ساییده قند و آتش چشمت فکنده بند

تا ستاند جان زرد هیمه ی عمر تباهم را

تنت چون بهمنی سرریز

ترک های بیابان دلم را

می کند گلدانی دشت شقایق خیز

تنت را دوست می دارم . . . هنوز من

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/17ساعت 17:9  توسط باروونی  |